گو به ما طبع غيور تو به استغنا باش * صبر دادهست به ما آنكه تو را تمكين داد
جور و بيداد ز حد برد خدايا بفرست * داورى تا كنم از دست رفيع الدين ، داد
* * *
چهرهء سوختهء عشق نشانى دارد * اى خوش آن چهره كه بر وى رقمى مىباشد
اى خوشا وقت اثر كردن كيفيت عشق * آنچه كيفيّت و آن دم چه دمى مىباشد
دل ما مهر و وفا ديد و گرفتار تو شد * چه خبر داشت كه جور و ستمى مىباشد
پيش چشم من دلسوخته از دلسختى * نزنى دم كه در او طرفه نمى مىباشد
آمد و بىخبر از هستى خود رفت شجاع * بود غافل كه وجود و عدمى مىباشد
* * *
با تو يارانت نمىدانند يارى چون كنند * دوست شو با ما و بنگر دوستارى چون كنند
سوى بىدردان چه بينى ز آن نگاه جان شكار * سوى من بين تا ببينى جانسپارى چون كنند
گرميى كن گر خوشى با نالههاى سوزناك * اين زمان بنگر كه چون سوزند و زارى چون كنند
من به زورت شيرگير خود كنم تا بنگرى * شيرمردان صيد شيران شكارى چون كنند
من شجاعم شهرت من نيست كاذب صبر كن * تا ببينى نامداران ، نامدارى چون كنند
* * *
مرا گفتى ببين در حقّ ما بدبين چه مىگويد * مرا تمرين پىدرپى ، ترا تحسين چه مىگويد
تو اينجورى كه بر من مىكنى و لطف مىدانى * به چشم من خوش است اما ببين بدبين چه مىگويد