من خود اوّل كه گشادم به گلستان تو چشم * حيرتم بست زبان ، مرغ غزلخوان تو كيست
ما به بند « 1 » تو خود از خيل فراموشانيم * سر زنجيركش و سلسلهجنبان تو كيست
ديده جيحون و دل آتشكدهاى باز ، شجاع * طرفهسوزىست به پا ، در دل بريان تو كيست
* * *
جمال تازه گلى باز ، گلستان من است * چه ذرّهايست كه خورشيد آسمان من است
غمت كه مدتى از من گرفته بود كنار * ببين كه چون دگرش دست در ميان من است
نمىدهى دل من باز ، در خيال تو چيست * از آن بود كه تو دعوى كنى كز آن من است
چو بىجمال تو در آفتاب غم خفتم * زرينه چادر خورشيد سايبان من است
چگونه گرمى مهرت نسوزدم كين تب * حرارتىست كه در مغز استخوان من است
هلاك خنجر مژگان سينه كاوِ توام * كه دل شكافتر از خنجر زبان من است
* * *
نوبهار آمد و پيغام گل و نسرين داد * مژدهء نوبت سلطانى فروردين داد
لشكر عشق و جنون رو به من آورد دگر * سپه عقل و خرد پشت بر اين غمگين داد
يا رب از دل گرهء عقدهء مهرت نبرد * آنكه ابروى تو را چين و دلت را كين داد
هامش
( 1 ) . اصل : پايبند .