در حسن مىزيبد تو را ، گر لاف يكتايى زنى * اى نافريده مثل تو ، يكتاى بىهمتا ، كسى
* * *
اى دل برون ز گلشن عشق آشيان مكن * ترك چمن به عربدهء باغبان مكن
گل بين و گل بچين و گل افشان و گل ببو * خوش گلشنىست پشت بر اين بوستان مكن
رو بر سر جفا كه نمىزيبدت وفا * استاد آن فنى به عبث ترك آن مكن
بگذار تا كند غم نوميدىام هلاك * زين وعدهء فريب دِهم ، شادمان مكن
پيران دلشكسته دعاهاى بد كنند * ما را شكسته دل مكن اى نوجوان مكن
ما بخش خود ز جرم محبت كشيدهايم * با ما به كردهء دگران سرگران مكن
سوداى نيكوان كندت ناتوان شجاع * با نيكوان معامله تا مىتوان مكن
* * *
شبى بيا و برافروز شمع مسكن ما * ز برق چهره بسوزان چراغ گلخن ما
تبِ محبّت ما مغز استخوان سوزد * چراغ عشق فروزان بود ز روغن ما
ز بس كه گرم محبّت شديم بىخبريم * كه دوستى به كه داريم و كيست دشمن ما
شجاع از مى و معشوق توبه چيست دگر * مكن كه توبه خجل شد ز توبه كردن ما
* * *
عشق چو پردگى شود ، جلوه دهد حجاب را * از رخ زار بعد ازين ، مىكشم اين نقاب را