مرا ز آتش رخسارهاى جگر سوزد * كه از مشاهدهاش نور در بصر سوزد
لب اميد شود خشك و چشم حسرت تر * گهى كه آتش عشق تو خشك و تر سوزد
چو شمع هر نفس از ياد « 1 » لعل او كامم * شود پرآب ، ولى ز آتش جگر سوزد
* * *
تو را گر غبارى به دامان نشيند * مرا گرد بر چهرهء جان نشيند
هر آن كس كه چون لاله داغ تو دارد * به خون جگر تا گريبان نشيند
نشيند چهسان باده پيش غبارى * بر ما اسيران بدانسان نشيند
* * *
درد او را به سينه مأوا ده * جنّتى را به دوزخى جا ده
گر اميد وصال او دارى * خط بيزارى تمنا ده
از نفس ، گرميى به دوزخ بخش * وز مژه مايهاى به دريا ده
ترك من كام تلخكامان را * يك زمان ز آن لب شكرخا ده
غمزه را جمع با تبسم كن * به اجل شركت مسيحا ده
دارى ار فكر كشتنم امروز * وعدهء كشتنم به فردا ده
* * *
صبح ، آتشريزى خوى توام آمد به ياد * شام ، مشكافشانى موى توام آمد به ياد
شد سويداى دل من مطلع صد آفتاب * تا جهانافروزى روى توام آمد به ياد
كردم از صد ره تمناى خيال عارضت * از سيهبختى همان موى توام آمد به ياد
* * *
سرورى نقد جان در پايش افشانم ولى ترسم * كه آسيبى رساند از گرانى پاى جانان را
و له فى الرباعيّات
زين دهر كه خيرش همه مرهون شر است « 2 » * دل بركن اگر تو را ز معنى خبر است
هامش
( 1 ) . اصل : باد .
( 2 ) . اصل : سزست .