آزاده خاطرىست سبكروح در سخن * كز خاك آستان تو كردند پيكرش
در بوستان نعت تو بر يك « 1 » ترنّم است * جز يك ترانه نيست سراپاى دفترش
مغزى كه بسته است ز آب و هواى تو * هرچند بشكنند بود مغز ديگرش
دارد اميد آنكه به داد دلش رسى * رحم آورى به زادهء با جان برابرش
آن گوشهء جگر كه سردست داورش * چون خط كشيده است همى در برابرش
از چشم من بپرس كه در هيچ قحط سال * لب خشك تر نديدم از سبزهء تَرَش
آبى نه در طبيعت و برگى نه در كره * مانا بهار سير شد از شاخ بىبرش
باشد ز بس ضعيفى پيدا « 2 » و ناپديد * از ديدهء خيال توان ديد پيكرش
پيريش در رسيدست از « 3 » پنج سالگى * آورده است چين بر رخسار « 4 » چون زرش
بادش نه در تحرّك و خاكش نه برقرار * نزديك آب ديده رسيدست آذرش
نخلش ترى نگيرد و گلبرگ خرّمى * هرچند مىدرآرم در ديدهء ترش
من خود به چارهسازى بيچاره ماندهام * تا حرف سرنوشت چه باشد به سر برش
مهر منوّرش ز سُها لمعهاى « 5 » شدست * اخترشناس كيست كه پرسم ز اخترش
دارد شرف ز نام حسين وز بهر رب * مانم همى ز نام نبى تاج بر سرش
آن صبح نيم شب كه شدم خيرهء خورش * هم نيمشب فروشده در چاه خاورش
نخلم به چل بهار دمانيد غنچهاى * گلبرگ ناشده ز چمن برد صرصرش
عمرم روان عبارت ازو بود و شد روان * جارى نگشته آب جوانى به جو درش
سر زير خاك برد نهالى كه عمرها * مىخواستم نشينم در سايهء برش
صورتپرست نيستم امّا به شكل جان * دارم همان ميان دل و جان مصوّرش
خوش كرد اسب چوبين اين طرفه تر ، كه من * از عين ديده نعل زنم بر تكاورش
من از قضاى چرخ همى در نهفتميش * ناگه شكار باز اجل شد كبوترش
هامش
( 1 ) . اصل : نك .
( 2 ) . اصل : بيداد .
( 3 ) . اصل : در .
( 4 ) . اصل : ز رخساره .
( 5 ) . اصل : قلعهيى .