گوهر به خاك كردم از سادگى كنون * خواهم كه سبز « 1 » سازم از ديدهء ترش
چشمم به ابر ماند ، ابر هميشه بار * موسم مپرس و پرس ز باران بىمرش
اى شافع گناه ببخشاى بر شريف * كز جور چرخ دل نه به جاى است در برش
دم مىزند ز مهر تو و اهل بيت تو * يك صبح بىزوال برآور ز خاورش
بحرى كند ز ديده روان هر زمان ولى * با سوز سينه كار بيفتد به معبرش
در سينهاش به رسم خيال اندر آمدم * بيش از ستاره داغ شمردم به دل درش
خشك است كشت طبعش از اقتضاى دهر * امّيد تازه است ز احسان داورش
جم قدر ، خانِ خانان داراى رزم و بزم * كز نه سپهر پايه قدر است برترش
چشمم نويد مىدهد از بارگاه او * من هم هنوز دارم از آن سرمهء درش
آن مايهء بقا كه به امّيد زندگى * آب خضر نثار فرستد به ساغرش
بدخواه را ز تيغ محيط آشناى او * مغز آب گشت و آب گذر كرد از سرش
هر فرق را كه نيست از آن گرد راه تاج * مانند شمع شعله درافتد به افسرش
كوتاهى عبارتم از كبرياى اوست * معنى به سان جامهء تنگ است در برش
انتخاب غزليّاته
نمردنم به فراقت « 2 » ، ز سختجانى نيست * اميد وصل در اين ماجرا گلوگير است
* * *
نمىآيى برون اى غم زمانى از دل تنگم * چه مىكردى گر اين غمخانه را پيدا نمىكردى
* * *
سينه مالامال محنت بود شادى دررسيد * خانهام « 3 » را پر ز دشمن ديد ، در وى جا نكرد
خوش دل ديوانهاى دارم كه يك جو درد را * در غمت با حاصل دنيا و دين سودا نكرد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : سير .
( 2 ) . اصل : فراغت .
( 3 ) . اصل : خانه .