همچو نذرى همه شب بس كه به غم مىخوابم * مىتوان روفتن آزردگى از بستر ما
* * *
ز بىدردى ملولم عشق جانسوزى هوس دارم * كجا شد آتشافروزى كه مشتى خار و خس دارم
تو چون در منزلى من گرد آن ديوار و در گردم * تو چون در محملى من ذوق از بانگ جرس دارم
* * *
بسى افسردهام عشق جنونانگيز مىخواهم * ز مژگان درازى خنجر خونريز مىخواهم
و له فى الرباعيّات
نذرى كه به بزم وصل ، ساغر مىزد * صد لاف دروغ از تو ستمگر مىزد
دستى كه به دامن وصالت زده بود * ديديم آخر نشسته بر سر مىزد
* * *
بيمار « 1 » غمت خط امانى دارد * مقبول تو عمر جاودانى دارد
خاكستر آنكه در تمنّاى تو سوخت * خاصيت آب زندگانى دارد
* * *
دوشينه كه در كوى توام منزل بود * خونابهء حسرتم غذاى دل بود
پيشم بودى گرچه نبودى حاضر * هرچند كه ديوار و درت حايل بود
* * *
آذر به من سوخته خرمن چه كند * با آتش افروخته اخگر چه كند
در معركهاى كه جان فشاند عاشق * شمشير چه كار آيد و خنجر چه كند
هامش
( 1 ) . اصل : پيمان .