تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
نو به دام افتاده‌ام بسيار استغنا مكن * صيد را ناآزموده ، بند از پا وامكن
* * *
شهيد عشق تو را احتياج ماتم نيست * كه از براى تو مردن ، ز زندگى كم نيست به نامرادى من نيست در قلمرو عشق * به تيره‌بختى من در تمام عالم نيست
* * *
نخل مراد ما ز تو جز غم ثمر نداد * در سينه تخم مهر تو كشتيم و بر نداد در ابتداى عشق به ما سرگران مباش * ناخورده مى خمار به كس دردسر نداد
* * *
بر جان نذرى از همه كس بيشتر نهاد * دردى كه آن به هيچ دوا كم نمىشود
* * *
گر از من روى آتشناك آن پيمان‌شكن پوشد * چنان باشد كه بت رخسار خود از برهمن پوشد سرايت مىكند سوز محبّت در دلم آخر * كسى اين آتش سوزان چه‌سان در پيرهن پوشد دلم چون راز مهرش را به هر نامحرمى گويد * كه مىخواهد ز استيلاى رشك از خويشتن پوشد
* * *
چون به صد پاره نگردد دل غم‌پرور ما * كه پر از ريزهء الماس بود ساغر ما بس كه بىروى تو خونابهء حسرت خورديم * مىچكد حسرت ديدار ز چشم تر ما شعلهء طور كه موسى نفسى تاب نداشت * هست آن شعله نهان در ته خاكستر ما