دلم پر مىطپد در سينه پندارى گرفتار است * دو چشمم بازمىماند مگر حيران ديدار است
دلت آزرده مىگردد خدا را « 1 » در دلم مگذر * كه ويران گشته پر تنگ است و آنجا درد بسيار است
خدا را اى برهمن تار گيسوى صنم مگسل * برِ من رشتهء جان است اگر پيش تو زنار است
* * *
رخنهء ديوار غم چاك گريبان ماست * وادى خونخوار هجر عرصهء ميدان ماست
* * *
امروز يار از بر من سرگران گذشت * برق از گياه چون گذرد « 2 » آنچنان گذشت
تير آنچنان گشاد كه تا پر به دل نشست * تيغ آنچنان رساند ، كه از استخوان گذشت
* * *
قطرهزنان به راه او اشك فشانم از مژه * كز نمك آب بهْ كنم آبلههاى پاى را
* * *
رموز قصّه من حرف دردناك من است * مزار اهل محبّت نشان خاك من است
من از براى غمت عمر نوح مىخواهم * اجل ز سنگدلى در پى هلاك من است
چو نذرى از در خويشم مران به صد خوارى * كه حسن پاك تو محتاج عشق پاك من است
* * *
انصاف بين كه توبهام از باده مىدهد * وقت چنين كه پاى گلى مىتوان گرفت
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : - را .
( 2 ) . اصل : گذر .