حسن روزافزون او آتش به عالم درزند * قامتش چون در خرام آيد در محشر زند
قاتلى دارم كه چون از ناز خنجر بركشد * روح قدس آيد كه خود را بر دم خنجر زند
* * *
رفتيم و يار را به رقيبان گذاشتيم * يوسف به گرگ و گرگ به چوپان گذاشتيم
خرّم نشين به غير كه رفتيم از درت * حسرت به جاى توشه در انبان گذاشتيم
ما مىشديم و ديده به دنبال يار بود * در هر قدم هزار نگهبان گذاشتيم
* * *
متاع وصل مگر نسيه مىفروشد يار * كه مشترى ز دكانش جدا نمىگردد ؟
* * *
دل من در خم زلف تو گرفتار خوش است * تازه كافرشده را حلقهء زنّار خوش است
هركجا هست دلى ميل به راحت دارد * جز دل خونشدهء ما كه به آزار خوش است
* * *
به هنگام تكلّم از لب جانبخش جانانم * نمك مىريزد امّا كس نمىبيند نمكدان را
* * *
به هر زمين كه كنم سجده پيش قامت يار * ملايك از مژه روبند سجدهگاه مرا
ز خاك تربت من ارغوان دَمَد نذرى * مگر كه آب به خون دادهاى گياه مرا
* * *
از كمال بىكسى با خويش همدم گشتهام * بس كه خوارم در نظرها ، نخل ماتم گشتهام
* * *
دل را هواى دشت و تمنّاى باغ نيست * گلخن فروز را سر و برگ چراغ نيست
اين اختلاط ساخته گر نيست پس چرا * امروز با منى و رقيب تو داغ نيست
نذرى زبانه مىكشد آتش ز سينهات * اين روشنى خانهء تو از چراغ نيست
* * *