تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 552

مساهمون:

ص٥٥٢
اين چه نخل است كه سر تا قدم آتش‌ريز است * وحشت‌انگيز و بلاريز و قيامت‌خيز است باد پيوسته نصيب دل پرحسرت من * تيغ آن غمزه كه چون تيغ اجل خون‌ريز است تا ابد خار ندامت ز گلش روياند * رشك فرهاد كه داغ جگر پرويز است خويش را بر صف آن غمزه مزن اى كسرى * برحذر باش كه شمشير بلا خوش تيز است
* * *
دگر به دام دل افكنده‌ايم رغبت را * نشانده‌ايم به خاك سيه ، محبّت را به گرد پيك خيال تو « 1 » دم‌به‌دم گردم « 2 » * كه ياد داد به من شيوهء حقيقت را برآر دست دعا سوى آسمان كسرى * كه من چو قطره فرود آورم اجابت را
* * *
هنوزم از نگاه گرم او دل آب مىگردد * هنوزم زهره در ملك بدن سيماب مىگردد هنوز اى قبلهء من دل به ياد طاق ابرويت * به مسجد مىرود گِردِ سر محراب مىگردد
* * *
آخر محبّتم به يكى اختلاط داد * صد شكر كز « 3 » دلم گره آرزو گشاد بر سينه داغ هجر به امّيد وصل تو * تا روز حشر بر سر هم مىتوان نهاد
* * *
پيدا شدى كه باز تغيّر عيان شود * رنگم ز بيم خوى تو چون زعفران شود من بىاثر محبت و او بىثبات مهر * كى اين گمان برم كه به من مهربان شود
* * *
لطفش مرا رساند به جايى ز اتّحاد * كامروز بر تقرّب خود رشك مىبرم
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : چنگ خيال تو . ( 2 ) . اصل : . . . ( 3 ) . اصل : گر .