كسرى چو گرم گريه شود در فراق تو * اخگر به جاى اشك ز چشم تر آورد « 1 »
* * *
گلخننشين آتش سودا كسى مباد * سرگرم شعلههاى تمنّا كسى مباد
دامن بر اخگر دل سوزان ما مزن * آتشفروز شعلهء دلها كسى مباد
آن را كه رد كنيم شود ردّ كاينات * مردود بارگاه دل ما ، كسى مباد
* * *
روم در سجده چون بينم ز دور آن طاق ابرو را * كنم قربان چشم او صباح عيد آهو را
كند خواب پريشان دست در آغوش ما تا صبح * شبى گر بر سر خاكسترى ننهيم پهلو را
ز من هر ذرهاى در مهر او شكر دگر گويد * نبينم بىرضايش بر تن خود يك سر مو را
* * *
در حشر بود دست من از خيل شهيدان * آن دست كه كوتاه ز دامان تو يابند
باشد سر جم يا سر كى يا سر كسرى * هر گوى كه در عرصهء ميدان تو باشد
* * *
چه حال دست دهد روز حشر شيرين را * دمى كه خجلت خسرو ز كوهكن باشد
ز ياد او نتوان بازداشت كسرى را * دمى ز فكر وى افتد كه در كفن باشد
* * *
نمىآيد به شاهى همچو كسرى سر فرو ما را * هماى لطف او تا بر سرِ ما سايهگستر شد
* * *
مرا دمى كه به كوى محبّت آهنگ است * به پيش سرعت من پاى آسمان لنگ است
هامش
( 1 ) . اصل : برآورد .