تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
چند گويى كه بيا و دل خود بازستان * آن دلى كش تو نخواهى ، من ازو بيزارم
* * *
واعظ افسانه‌گو ، مجلست « 1 » افسرده است * بر در ميخانه رو ، گرمى صحبت ببين محتسب از بيخودى ساغر مستان شكست * كافر ملّت نگر ، عاصى امّت ببين
* * *
گر گل حمرا نباشد لالهء حمرا بس است * عاشقان را خارى از سرمنزل سلمى بس است آن‌كه را دلدار شيرين باشد و خسرو رقيب * جامه گر خارا نباشد ، بستر از خارا بس است كامجويان دامن معشوق دارند آرزو * ورنه ليلى دوست را خود دامن صحرا بس است جمله خوبىها به يك كس كى روا دارد حكيم * ماه را رخسار نيكو ، سرو را بالا بس است
* * *
به مجلسى كه در او تُرك من مقام كند * بلا درآيد و بر حاضرين سلام كند اگرنه عشق تنزّل طلب بود ، محمود * به اين شكوه ، چرا خدمت غلام كند
* * *
اگر نمازگزارم به گفت‌وگوى تو باشم * وگر به كعبه شتابم به جست‌وجوى تو باشم هزار حور دهندم اگر به روضهء رضوان * ز جمله چشم بپوشم در آرزوى تو باشم
* * *
شب وصل است گلوگير شو اى مرغ سحر * پاسى از شب نگذشته‌ست چه افغان است اين
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : مجلس .