دلبران را نيز ميلى بوده سوى عاشقان * گريهء شمع از براى خاطر پروانه بود
* * *
دست مىشويم ز جان و ترك جانان مىكنم * گرچه دشوار است من بر خويش آسان مىكنم
جنس وصلت بود ارزان ، من گرانش ساختم * اين متاع قيمتى را باز ارزان مىكنم
سست عهدا ، ظالما ، حق ناشناسا ، كافرا * گر تو ايمان منى ، من ترك ايمان مىكنم
* * *
ز گلزار جهان اينم بد آمد * كه گل را صحبت خار اوفتاده
تو اى اقبال رو در مقبلان كن * كه كار من به ادبار « 1 » اوفتاده
ز اقرار محبّت سوخت مقصود * دگر كارش به انكار اوفتاده
* * *
ز وصل اميد گسستيم و راحتى داريم * به هجر خو گرفتيم و حالتى داريم
* * *
به وقت خويش همه كارها نكو گردد * تحمّلى و شكيبى و طاقتى داريم
* * *
از بهر يك پياله مداميم دربدر * ليكن گدايى در ميخانه عار نيست
اهل دلى كجاست كه جامى دهد به ما * اهل دلى اگرچه درين روزگار نيست
مقصود دركش از مى وحدت پيالهاى * كان باده بادهايست كه در وى خمار نيست
* * *
من به اين سوختگى ، داغ دل اغيارم * گرچه آزرده دلم ليك رقيب آزارم
هامش
( 1 ) . اصل : اوبار .