فكندى در سرش سوداى من اى غير مىخواهم * همينت دستگير روز بازار جزا گردد
لب از مى پاك كن جانا مباد از سوز آه من * بر آن لب قطرههاى باده اخگر پارهها گردد
تو آهم سهل مىگيرى ز بىباكى و مىترسم * كه اين افعى به اندك روزگارى اژدها گردد
به جايى مىرود مقصود جانانت به مى خوردن * كه گر روح الامين آنجا رود ، بدنام واگردد
* * *
در سينه عجب آتشى افروخته دارم * انديشه كن از من كه دل سوخته دارم
آه اين چه المهاست كه رو كرده به جانم * من جانِ به عيش و طرب آموخته دارم
هر دم مكش آهى و مزن بر دلم آتش * مقصود دلسوختهء سوخته دارم
* * *
صبر كن اى غير پيش يار خوارت مىكنم * پرعزيزى ، اندكى بىاعتبارت مىكنم
رخش عزّت چند تازى بر سر من اى رقيب * بر خر خود عمر اگر باشد ، سوارت مىكنم
* * *
ذوق ندارد رقيب چند عذابم كنى * چند شرابش دهى ، چند كبابم كنى
اى دل محنت گزين ، تا به كى اى عاشقى * دود برآمد ز من چند عذابم كنى
* * *
امشبم از ياد شمعى نور در كاشانه بود * بر در و ديوار باغم پرتو جانانه بود
كردهام جا در حريمى دوش كز غيرت در آن * دوست ، دشمن ، يار ، اغيار ، آشنا ، بيگانه بود