رسيده است به جايى محبّت تو و من * كه رشك پير و جوان گشته صحبت من و تو
گمان برند كه باهم كدورتى داريم * جماعتى كه ندانند عادت من و تو
* * *
آنچه پير خرد از گفتن آن گشت خموش * ما بگوييم اگر رخصت گفتن باشد
حرم اينجاست اگر محرم جانان گردى * كعبه اينجاست گرت ديدهء روشن باشد
من گرفتم كه ز مقصود نمىآيد هيچ * دوست باشد به از آن نيست كه دشمن باشد ؟
* * *
دارم چنان غمى كه ز آزار لطف تو * نقصان نمىپذيرد و افزون نمىشود
* * *
نيست امروزت سر ما ، از ادا معلوم شد * سرگرانى نيست لازم ، مدّعا معلوم شد
يار تا رنجيده از من هركه ديدم دشمن است * از دو روزه خشم او با من چهها معلوم شد
* * *
رفتم ز آستانت ، اين روسياهىام بس * امّا به دل نرفتم ، اين عذرخواهىام بس
در عمر خويش هرگز آزار كس نكردم * گر صد گناه كردم ، اين بيگناهىام بس
زاهد مرا همين بس كز شيد و زرق دورم * گر طاعتى ندارم ، ترك مناهىام بس
* * *
صبا مگر ز گلستان آن جبين برخاست * كه بوى سنبلش از جيب و آستين برخاست
خطاست نسبت مشك تتار با خط يار * كه اين ز خطّهء اسلام و ، آن ز چين برخاست
كه خنده كرد كه عالم پر از شكر گرديد * كه لب گزيد كه قيمت ز انگبين برخاست
* * *