اى از ازل سرشته غمت با سرشت ما * وى تا ابد غم و المت سرنوشت ما
گر نيك و گر بديم نظر بر عطاى توست * آنجا كه لطف توست چه خوب و چه زشت ما
* * *
چو دلبر سركش افتد سيم و زر هم كار نگشايد * زليخا را چه حاصل شد از آن يوسف خريدنها
* * *
قضا چو داد قرار و « 1 » مدار دنيا را * به دست زلف تو داد اختيار دلها را
ز بس كه تلخ جواب است آن لب شيرين * شكست در دل من لذّت تمنّا را
به صبر مرتبهء عشق مىرسد جايى * كه اجتناب ز يوسف بود زليخا را
* * *
شد چليپاى سر زلف تو محراب دلم * هيچ از كف ندهم شيوهء ترسايان را
آه از آن موى ضعيفى كه بناگوش تو راست * گوشمال عجبى داد توانايان را
* * *
ساقى امشب مىدهد آبى كه مىسوزد مرا * بىتكلّف بادهء نابى كه مىسوزد مرا
نيستم واقف ز وضع شبنشينيهاش ليك * مىكند تا چاشتگه خوابى كه مىسوزد مرا
* * *
ديگر چه در ضمير دل بدگمان توست * ايمن نشين كه عصمت تو پاسبان توست
هامش
( 1 ) . اصل : - و .