زمانه بود به عكس مراد من دايم * تو هم به طالعم اى بخت واژگون شدهاى
ستون درد شو اى كوهكن ز جاى مرو * چرا ز تلخى شيرين به بيستون شدهاى
* * *
اى سپهر انصاف تا فرهاد و مجنون رفتهاند * مثل من ديوانهاى در كوه و هامون يافتى ؟
اى غم از جانم چه مىخواهى به كام دشمنم * ديده پرنم ، جان پر از غم ، دل پر از خون يافتى
* * *
بيگانه تا شدهست ز من آشناى من * خلقى ز هر طرف شده گرم جفاى من
با صد هزار عهد ز من سركشيد و رفت * بدعهد من ، ستمگر من ، بىوفاى من
گفتم كه در فراق تو مقصود كشته شد * سهل است گفت عاشق من شد فداى من
* * *
مدّعا فهم بتى كو كه به يك گردش چشم * از دلم وسوسهء عرض تمنّا ببرد
رخصت چشم بده تا به سر كار آيد * غمزه را سر دهد آرام ز دلها ببرد
* * *
دارم شب هجرى كه قيامت سحر اوست * آهى شررانگيز كه دوزخ شرر اوست
صد تلخ شنيدم ز لبش بهر سؤالى * از زهر ، عجب تعبيهها در شكر اوست
اى دل نشوى ايمن ازين ابروى خندان * كين فتنه و غوغا همه در زير سر اوست
خاكم به دهن تاب ندارم كه نگويم * آن گنج روان بين كه به زير كمر اوست
* * *
در حيا بكَن و شرم را پس سر كن * به صدر مصطبه بنشين و رنگ پا بركن
مده « 1 » به دست فراقم كه دير خواهد كشت * براى قتلم ازو بهترى مقرّر كن
غمين مباش ز مرگم ولى به رغم رقيب * بيا به پرسش و بنشين و ديدهاى تر كن
مگو به ميكده ديگر نمىروم مقصود * تو را چه كار به اين حرف ، راه را سر كن
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : بده .