سفلهاى چند نمد چارته انداختهاند * كه جُل خر نشناسند ز صوف ارمك
از « كُلُوا وَ اشْرَبُوا » ش « 1 » ديگ شكم مالامال * لا و « لا تُسْرِفُوا » « 2 » افكنده به دستش الَجك
رتبهء محتشمى بين كه به اندك سعيى * پسر زيرك هندى شده سلطان ميرك
بهر اظهار طهارت خَبَثآلودى چند * از سر آب نجنبند بهسان اردك
شاخ كبر است نه مسواك كه بر سر زدهاند * طوق لعن است ، نه در گردنشان تحت حَنَك
بىخرد را نكند فايده تحصيل علوم * ز آن چه حاصل كه نهد اعمى فطرى عينك
كشف عيب دگران روسيهى آرد بار * زين سبب روى سيه شد به جهان سنگ محك
عيبجويى مكن و مدح شهنشاهى گوى * كه منزّه ز عيوب است چو ايزد بىشك
شه يثرب ، مه بطحا ، على عالىقدر ( ع ) * پيشواى دو جهان پادشه جنّ و ملك
آن اميرى كه ز اعزاز و كرامت گرديد * در حريم حرم كعبه ز مادر منفك
آن جهاندار كه در جنب جنابش باشد * كرسى و نُه فلك و عرش معلّا كوچك
آنكه نقد همه عالم به گدايى بخشد * روز بخشش چو برآرد يد احسان ز بِلَك
هامش
( 1 و 2 ) . اعراف / 31 .