از بس كه آمديم برت منفعل شديم * رسوا شديم و خوار شديم و خجل شديم
مىخواستيم جان به وفايش كنيم صرف * او زود بىوفا شد و ما هم دو دل شديم
معلوم بود كشتن ذهنى ز لطف تو * از لطف بىحد تو با من ، منتقل شديم
* * *
غم چو شد سايهفكن سايهنشين من بودم * هركجا پاى ستم رفت زمين من بودم
نتوانست كه تاب ستم آرد اغيار * آنكه تاب ستم آورد همين من بودم
* * *
گَرْم شد جاى دگر دل ترك يار خويش كرد * بىوفايى ديد ترك گلعذار خويش كرد
جست از دام تو ، در زنجير دام ديگرست * اين دل ديوانه آخر فكر كار خويش كرد
آنكه دايم اختيارش بود در دست غمت * ديگران را رفت و صاحباختيار خويش كرد
سوخت ذهنى خويش را تا وارهد از جور تو * طرفهكارى عاقبت با روزگار خويش كرد
* * *
آوارهء بيداد تو در هر گذرى هست * در شهر به هر گوشه كه رفتم خبرى هست
بىعرض تمنّا « 1 » اگرت كام نبخشند * نوميد نباشى كه حيا را اثرى هست
* * *
مگر در راهش افتم بهر پابوسش دهم جان را * كنم يك دَم به خود مشغول آن سرو خرامان را
گريبان پاره كردم تا به دامن چون نگه كردى * براى پاره كردن ، باز مىدوزم گريبان را
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : تمنات .