همچو ذهنى از در آن بىوفا از هيچ باب * رو نمىتابم اگر دانم يقينم مىكشد
* * *
به هر جرمى نمىرنجانَدَم آن شوخ و مىترسم * گناهان مرا مجموع بر بالاى هم گيرد « 1 »
* * *
لطفت ار باشد توان بىمنّت جان زيستن * ور نباشد « 2 » با زلال خضر نتوان زيستن
باشد از هر ذرّهام نسبت به يار آميزشى * محرميّت اين و ، مىبايد به حرمان زيستن
خودفروشى باشد ار گويم نمىارزم به هيچ * ليك بر جانم گرانى دارد ارزان زيستن
جان فداى چشم بيدارم كه خوش دريافتهست * از تماشاى جمالت ذوق حيران زيستن
خودنمايى كار خوبان شد ز استيلاى حسن * شغل ما بيچارگان از خويش پنهان زيستن
لاف يكرنگى و از مطلوب بودن بىخبر * شرم بادت شاد باشد گر دلت ز آن زيستن
* * *
به كوه طور اگر موسى تمنّاى لقا دارد * ز استيلاى عشق است اين ، و عشق اين اقتضا دارد
سگ آن آستان ناديده مىانگاردم يعنى * كه اين بيگانگى صد آشنايى در قفا دارد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : كرد .
( 2 ) . اصل : نه باشد .