تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
همچو ذهنى از در آن بىوفا از هيچ باب * رو نمىتابم اگر دانم يقينم مىكشد
* * *
به هر جرمى نمىرنجانَدَم آن شوخ و مىترسم * گناهان مرا مجموع بر بالاى هم گيرد « 1 »
* * *
لطفت ار باشد توان بىمنّت جان زيستن * ور نباشد « 2 » با زلال خضر نتوان زيستن باشد از هر ذرّه‌ام نسبت به يار آميزشى * محرميّت اين و ، مىبايد به حرمان زيستن خودفروشى باشد ار گويم نمىارزم به هيچ * ليك بر جانم گرانى دارد ارزان زيستن جان فداى چشم بيدارم كه خوش دريافته‌ست * از تماشاى جمالت ذوق حيران زيستن خودنمايى كار خوبان شد ز استيلاى حسن * شغل ما بيچارگان از خويش پنهان زيستن لاف يكرنگى و از مطلوب بودن بىخبر * شرم بادت شاد باشد گر دلت ز آن زيستن
* * *
به كوه طور اگر موسى تمنّاى لقا دارد * ز استيلاى عشق است اين ، و عشق اين اقتضا دارد سگ آن آستان ناديده مىانگاردم يعنى * كه اين بيگانگى صد آشنايى در قفا دارد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : كرد . ( 2 ) . اصل : نه باشد .