دلم چون عاصيى كز آتش دوزخ برون آيد * به روز وصل دارد بر جبين صد داغ هجران را
ندارد آسمان هم درخور امّيد من كامى * از آن هرگز نديدم بر مراد خويش دوران را
بتى دارم كه گر در آب افتد عكس رخسارش * ز آتش روى برتابد دل آتشپرستان را
* * *
صد ظلمات گم شود در شب تار هجر او * چرخ مگر ز بخت من بافته اين گليم را
* * *
بس كه در سجدهء بت ، صدق برهمن ديدم * شد به بتخانه بدل مسجد آدينهء ما
* * *
دستور گريه دادم ، چشم گهرفشان را * وز دُر اشك بردم ، ناموس بحر و كان را
ز آسيب بوسه ديدم بر پاى او نشانى * يا رب دگر كه بوسد آن خاك آستان را
* * *
سالها ديدهء من اشك جهانپيما داشت * ابر غم چشم مرا در عوض دريا داشت
آتش هجر تو امروز به جانم افكند * آنقدر سوز كه دوزخ ز پى فردا داشت
در ازل چشم محبّت به تو روشن گرديد * عشق را حسن تو اوّل به سر غوغا داشت
تا نگرديد ستون ، آه جگرسوختگان * آسمان را نتوانست كسى برپا داشت
* * *
چو گرد بىخبر از خويش دامنت گيرم * اگر تو را به سر خاك من گذر باشد
چنان گريستم از غم كه روز حشر هنوز * ز خون ديدهء من آفتاب تر باشد
* * *
چو عارض تو فروزنده از شراب شود * هزار مرتبه آتش ز شرم آب شود
خيال روى تو سوزى فكنده در جانم * كه گر تصوّر دريا كنم سراب شود
* * *