دوزخ طبيعتم ، نفسم آتشين بود * سوزد ، گر آفتاب به من همنشين بود
از برق آه ، شمع فلك را نگون كنم * گر سايهء تو با تو دمى همنشين بود
* * *
هر گوهر اشكى كه مرا از نظر افتاد * در پاى تو غلتيد و چو من بىخبر افتاد
لبريز بود تا ابد از نور چو خورشيد * هر ديده كه در خواب بر آن سيمبر افتاد
جان پيشتر از وعده به تن آمد و گويى * او را به غلط بر سر خاكم گذر افتاد
آتشكدهء عشق بود عالم و افلاك * خاكستر دلهاست كه بر يكدگر افتاد
پاشيد ز هم طور دل از برق تجلّى * گويى ز خيال رخ او پرده برافتاد
* * *
از بس كه گشتم وحشتى آماجگاه تير او * هر لحظهام صد استخوان از چاك پيراهن فتد
* * *
هزار شعله مرا بىتو در جگر گيرد * كسى چگونه تواند دل از تو برگيرد
به يار همرهم امّا دل از پريشانى * هزار مرتبه هر گام ازو خبر گيرد
* * *
چو اخگر زندگانى كردهام بسيار در آتش * شرار شعلههاى شوق را سوز دگر باشد
كسى كاو در بُن هر مو ندارد نيش مژگانى * هزارش داغ حسرت روز محشر بر جگر باشد
* * *
زليخا گرچه در خلوت همآغوش است با يوسف * همان چشم دل از حيرت به راه كاروان دارد
در آن كو ، سالها پامال هر بىدرد بايد شد * كسى كاو شوق پابوسش چو خاك آستان دارد
* * *