ز آتش حسرت ما سوختگان درگيرد * پا نهد دوزخ اگر بر سر خاكستر ما
* * *
ز جان پاك افكنديم فرش آستانش را * كه تا پهلو نباشد بر زمين شبها سگانش را
مرا در عالمى افكند عشق او كه هر ساعت * كند زيروزبر هجران زمين و آسمانش را
نهاد از درد بلبل آنقدر بر خار و خس پهلو * كه گلبن ساخت بر هر شاخ از گل آشيانش را
* * *
به صد خوارى كشد هرسو سگش جسم فگارم را * كجا شد غير تا اكنون ببيند اعتبارم را
پس از مردن به خاك از هجر چندان بار غم بندم * كه نفخ صور نتواند برانگيزد غبارم را
* * *
هرگه آراستى از غمزه صف مژگان را * آسمان بهر نثار از عدم آرد جان را
در دل شاخ گل از شرم رخت گشت گلاب * آتش روى تو برد آب رخ بستان را
دهن زخم تو از رشتهء جان مىدوزم * كه نيارد به زبان زمزمهء درمان را
* * *
چنان آهوى چشم او دل از كف برده آهو را * كه مىگردد به گرد سر سگان آن سگ « 1 » كو را
فكند از عارض پرنور زلف خويش در آتش * بلى در كيش اهل كفر مىسوزند هندو را
* * *
تا به كى خندد شب هجران به روز بخت من * واژگون تا چند بينم روزگار خويش را
گر سرشك آتشين ريزد دل من دور نيست * شعله نتواند نگهدارد شرار خويش را
آب دريا بار تلخ و شور شد تا وحشتى * وقف دريا كرد چشم اشكبار خويش را
* * *
عاشق كجا و خواب كجا ، داغم از اجل * كاو آشنا به ديدهء من كرد خواب را
* * *
هامش
( 1 ) . ديوان شاعر : سر .