تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
روزى كه شد به باد تن ناتوان من * چندين هزار تير بلا در كمان بماند
* * *
آنچنان گشته‌ام از ضعف كه مىافشانم * خاك كوى تو به امداد صبا بر سر خويش
* * *
خويش را در پرده مهر از شرم رخسارى كشيد * باد پندارى نقاب از چهرهء يارى كشيد نغمه‌سنج باغ ، بلبل نيست مرغ روح ماست * كاو به يادت هر سحر خود را به گلزارى كشيد از پى آزادى مرغان بستان طعنه‌اىست * هر صفيرى كز قفس مرغ گرفتارى كشيد پيش آهم آسمان خود چيست گويى روزگار * در جوار شعله‌اى از خار ديوارى كشيد
* * *
غم نمىگردد به گِردِ كلبهء احزان ما * ننگ دارد خار صحراى غم از دامان ما بس كه آتش زد گل داغ دل ما در نسيم * راه مىگرداند اكنون باد از بستان ما
* * *
بس كه گرم آمد سرشك از ديدهء بيدار ما * مىجهد چون برق از مژگان آتشبار ما شعلهء غم تا كى از باغ دل ما سركشد * چند بر آتش سُرايد بلبل گلزار ما گر شود غمخانهء ما روشن از نور رخت * راه بر خورشيد گيرد سايهء ديوار ما
* * *
دل از ديوانگى آخر چنان گم شد كه مجنون هم * نيابد در بيابان بلا ديوانهء ما را
* * *
بر سر كوى تو شبها گذرانديم به عيش * كآسمان پوشش ما بود و زمين بستر ما