جايم به بزم خويش به عمدا نمىدهد * از بيم طعن غير مرا جا نمىدهد
امشب كه ناز نيست زبان بند مدّعا * دهشت مجال عرض تمنّا نمىدهد
عشق است شعلهاى كه فروغش دهد به دل * آن روشنى كه آتش موسى نمىدهد
نازم غرور حسن كه از كبرياى ناز * يوسف ره نياز زليخا نمىدهد
محرومم از نظاره كه از بخت بد حجاب * نظّاره را مجال تماشا نمىدهد
دلهاى ما كه خوار چو خاك است پيش او * آيا چرا به ما دل ما را نمىدهد
هجران جزاى عيش وصال است اى شعيب * گردون تو را عقوبت بىجا نمىدهد
* * *
نيست شبى كه نه فلك ، طى نكند دعاى من * تا كه مگر شبى شود ، كار به مدّعاى من
* * *
هست آنقدر اعجاز محبّت كه توانم * صد ساله به ياد تو در آتش بنشينم
با دوزخ اگر سوز فراق تو نباشد * حقّا كه در او تا به ابد خوش بنشينم
* * *
او خلاف وعده كردهست و من از خجلت هلاك * مىكند خجلت كُشم گر وعدهء ديگر دهد
* * *
شعيب درد محبّت حلال باد تو را * كه از جفا ، ز وفا شوق بيشتر دارى
* * *