ما بلبل عشقيم و گلستان قفس ماست * محملكش درديم و ملامت جرس ماست
ماهىست كه برتافته سرپنجهء خورشيد * آن چهره كه سيلىزن روى هوس ماست
ترسم كه ز خاكستر دل دود برآرد * اين شعلهء سوزان كه همآغوش خس ماست
* * *
به هزار حيله دل جا چو به بزم يار گيرد * نگذارد اضطرابش كه دمى قرار گيرد
تو چنان خلاف عهدى كه به وعدهء تو عاشق * رود و به نااميدى ره انتظار گيرد
تو به كام دل جفا كن كه مراست آن تحمّل * كه ز صبر بىحد من دل روزگار گيرد
* * *
تا نبرند بوى تو گر بتوانم از فسون * بر دل خلق تا ابد سرد كنم نسيم را
* * *
نگسلد در سينهها تار نفس از تيغ مرگ * گر شود پيوند با او رشتهء پيمان ما
با همه آلودگى عطر گريبانش كنند * بر ملايك گر نشيند گردى از دامان ما
* * *
شوق گرسنه چشم اگر در پىاش اينچنين دود * زود ز استخوان من سير كند هماى را
* * *
با خيالش چون برآرم آه گرم از دل ، ببين * چون شرر همراه او خورشيد خونآلوده را
* * *