دلم تا ديد رويش بند شد در حلقهء مويش * چو مرغى كاو شب تاريك چشمش بر چراغ افتد
* * *
درون سينهء تنگ آه دوزخ تاب من پيچد * چو فانوسى كه دود شعلهاش در پيرهن پيچد
به آن گل نامه نتوانم نوشتن باد را گويم * به دست آرد غبار مشك و در برگ سمن پيچد
* * *
نشست يار چو در خانه تيره شد روزم * صفاى روز نماند چو آفتاب نشست
دلم به ساعد سيمين ربود آن بت مست * بتان به تحفه دلم مىبرند دست به دست
* * *
لبت ز خنده نمك بر جراحت جان ريخت * نمك ز تنگى جا از لب نمكدان ريخت
زمانه دفتر اوصاف حسن يوسف را * ز شرم روى تو برد و به چاه كنعان ريخت
* * *
ز گريهام جگر داغدار تازه شود * چو لالهزار كز ابر بهار تازه شود
نه لاله است كه رويد ز تربت فرهاد * كه خون ناحق او هر بهار تازه شود
* * *
دل غمپرورم بر عشرت جاويد مىخندد * به نوميدى ز بس خو كرده بر اميد مىخندد
نمىدانم صبا عطر كدامين پيرهن دارد * كه بويش در دماغ غنچه تا پيچيد مىخندد