چنان مكن كه دل مردم از تو خسته شود * بر آن مباش كه اين شيشهها « 1 » شكسته شود
هميشه ديدهء شبزندهدار من باز است * گمان مدار كه اين در به مرگ بسته شود
* * *
كيم كآتشفروز عشق آتش در من اندازد * كه عشق از پرتوى آتش به نار ايمن اندازد
خوشا طفلى كه خرّمتر شود چون بيشتر سوزم * به بازى بازىام چون آتشى در خرمن اندازد
ازين گلشن مرا اى باغبان خرّم به بويى كن * مبادا برق آهم آتشت در گلشن اندازد
چه درد است اينكه چون بُنياد ناليدن كند شبها * جهانى را شعيب از نالهاى در شيون اندازد
* * *
دى صبحدم كه نالهء مخمور شد بلند * اوّل فغان زاهد مستور شد بلند
غير از شرار آه جهانسوز ما نبود * آن شعلهاى كه از شجر طور شد بلند
* * *
بسيار كس به راه محبّت نهاد پاى * ز آن عاشقان همين سر منصور شد بلند
* * *
رفتن به « 2 » بزم يار از آن نيست رغبتم * كز رشك غير از همه كس در خجالتم
آن خشك لب گياه ضعيفم كه از ازل * پروردهء سموم بيابان محنتم
هامش
( 1 ) . اصل : شيشها .
( 2 ) . اصل : - به .