شوقى كه سر به جيب ملامت كشيده بود * ديگر شدهست دست و گريبان طاقتم
رشكم به قاتلى است كه با اين غلوى شوق * ز آمد شد خيال تو از خود ، به غيرتم
غيرت بهانهجو و تو گرمْ اختلاط غير * زين پس عجب كه گرم شود با تو صحبتم
نشتر زدى تو بر رگ و جانم ز درد دل * ديگر مزن شعيب نمك بر جراحتم
* * *
مزن به شمع دلم آستين بيزارى * كه دودمان وفا روشن از چراغ من است
* * *
در دل خيال او شب ديجور مىگذشت * شب تا به روز قافلهء نور مىگذشت
* * *
در دام فراق تو من آن صيد زبونم * كآلودن تيغ است زبان تو به خونم
* * *
به اندك التفاتى بر لبم نه مهر خاموشى * كه آهم مىكند امروز بر گردون همآغوشى
سرت گردم مپوش از من اگر درد دلى دارى * كه از لطف تنت پيداست رازى را كه مىپوشى
* * *
به مرهم آشنايى نيست زخم سينهريشان را * نمك آسودگى بخشد جراحتهاى ايشان را
زليخا خود رساند مژدهء پيراهن يوسف * اگر در خاطر آرد انتظار پير كنعان را
هجوم بلبلان ديدم به گرد خويش دانستم * كه باهم الفتى مىبوده دلهاى پريشان را
* * *
اى كاش ناله كم به دل او اثر كند * تا نااميدىام غم دل بيشتر كند
ز آن پيشتر كه چشم گشايم به روى او * ذوق نظارهاش ز خودم بىخبر كند
ننهاده پاى در دل من خرّمى هنوز * غم مىرود كه درد و بلا را خبر كند
اى دل ز صبر چارهء كارت نمىشود * با چارهگر بگوى كه فكر دگر كند
با غير گرم صحبت و بهر فريب من * سازد بهانهاى و به سويم نظر كند
* * *