ارواح چون نفوس به دريوزهء كمال * آن يك ز در درآيد و اين يك ز روزنم
باشد چو صبح حامله از عطسههاى نور * هر سقطه كز مشيمهء فكرت بيفكنم
دزدد چو غنچه بوى گلش در مشام جان * آيد بهشت اگر به تماشاى گلشنم
تير دبير را بنشانم به نىزنى * گاهى كه در قلمرو دانش قلم زنم
آنجا كه حور جلوهفروش است ، زاهدم * و آنجا كه بت به جلوه درآيد ، برهمنم
جايى كه حسن جلوه رازست ، زيورم * و آنجا كه عشق زمزمهساز است ، شيونم
هنگام خنده داغ نِه برق خاطفم * در وقت گريه باجخور ابر بهمنم
روشن نهال ايمنم و چون درخت مصر * از چربى زبان به لسان است روغنم
رويد نهال دانش و بر معرفت دهد * در هر زمين كه تخم معانى پراكنم
با قامت خميده به هرجا روم دهند * بالاى هر دو ديده چو ابرو نشيمنم
چون گاو پا برون ننهند از خراس اگر * بر گردشان چو شير لعاب سخن تنم
خاموش اى شعيب كه در جمع فاضلان * اين بس بود مرا كه نخوانند كودنم
ور فخر بر زمانه كنم هم سزد كه هست * طوق ولاى آل على زيب گردنم
* * *
چنان ز تابش خور گرم شد هوا ديگر * كه از حرارت آن مرغ را بسوزد پر
به جاى آب ز فوّاره شعله مىخيزد * ز بس كه كرده در آب اين هواى گرم اثر
شراره نيست كه از شعله دم به دم ريزد * عرقفشان شده از تابش هوا آذر
بر آب اگر وزد اين باد گرم نبود دور * كه ريگ تافته گردد مثابهء اخگر
درين زمان كه ز فرط حرارت است هوا * هزار بار ز نار جحيم سوزانتر
رهين منّت ابليس گشتهاند اشرار * كه رهنمون شده آن قوم را به سوى سقر
سحاب قطرهفشان گر شود در اين حالت * هزار داغ نهد ژاله بر دل اخگر
به كان نه لعل نهان گشته كز تف خورشيد * گريخت آتش و شد مختفى به جوف حجر
نظر به جانب خورشيد هركه بگشايد * چو پنبه ز آتش درگيردش بياض بصر
حرارت تف خور كآتشى به عالم زد * رطوبت آنقدر از طبع آب برد بدر