زمانه را كند از معده خلط فاسد دفع « 1 » * طبيب حاذق لطفت گرش دهد جُلّاب
سمند تند سبكخيز توست تيزتكى * كه چين ز موج نيفتد ازو به چهرهء آب
به جاى بارهء خورشيد اگر روان گردد * به فرض بر فلك ، اين ادهم هلال ركاب
ز يكدگر نشناسند روز و شب را خلق * ز بس كه آمدن و رفتنش بود به شتاب
سپهر مرتبه صدرا ، قريب شش ماه است * كه ماندهام به صفاهان قرين رنج و عذاب
تمام روز ز غوغاى قرضخواهانم * نهان چو جغد به ويرانهها « 2 » و جاى خراب
برون نيايم خفّاشوار از سوراخ * زمانه تا كه نپوشد سيه به شكل غراب
نمانده بر سر خوانم ز قسم ما يُؤكَلْ * به غير سينه كه از آتش غم است كباب
نه راى بودن و نه پاى رفتنم زينجا * فتاده بار و « 3 » فرورفته پاى خر به خلاب
بگير دست من اى سرفراز كز سر جهل * فتادهام به محيطى كه نبودش پاياب
اميدم آنكه از اين پس ز روى لطف و كرم * كمينه را كنى از بندگان خويش حساب
ز جملهء مردم اين شهر چون شدم نوميد * نكوتر آنكه برآيد اميد من زين باب
شعيب وقت دعا شد زبان شكوه ببند * كه مىشود پس ازين باعث ملال ، اطناب
هميشه تا كه فزايد طراوت بستان * شود به فصل بهاران چو قطرهريز سحاب
شكفته باد چو گل روى دوستدارانت * ز جويبار بقا باغ هستىات شاداب
* * *
هر روز كآفتاب درافتد به روزنم * آيد كه نور گيرد از راى روشنم
گر آسمان نيَم ز چه رو هر سحر ز اشك * پروين طلوع مىكند از طرف دامنم
فيضم چو عام گردد باران رحمتم * كينم چو خاص خصم شود ، سنگ و آهنم
آئينهاى است عالم و من طوطى و به من * تعليم دادهاند كه گويم همين منم
موساى عقل را چو برآرم ز نيل شرك * فرعون نفس را دهن از گِل بياكنم
در مجمعى كه درس معانى كنم بيان * آواز نفس ناطقه آيد كه الكنم
هرگز مرا نديده كسى بر در كسى * يك جا نشسته بر در دل حلقه مىزنم
هامش
( 1 ) . اصل : منع .
( 2 ) . اصل : ويرانههاى .
( 3 ) . اصل : - و .