با دو عالم شوق در كويت رضايى خيمه زد * وين زمان با صد جهان حسرت مسافر مىشود
* * *
در دلش نيست غبار از دل خود فهميدم * خشم و نازش به زبان بود و من غافل از اين
* * *
در سبوى دل شراب التفاتم پر مريز * نازك است اين ظرف مىترسم كه نم بيرون دهد
* * *
خوشا تيزدستى كه تا سوى خنجر * كند ميل صد زخم ازو خورده باشم
به سوى كمان دست تا برده باشد * من از ناوكش پر برآورده باشم
جدا از تو چند اى بهار جوانى * چو نخل خزان ديده پژمرده باشم
* * *
به رغم غير گاهى تير نازى مىزدى بر من * مرا مىكشتى و خون در دل اغيار مىكردى
* * *
به غيرى خواستم سازم اداى لطف تا سوزد * تو واقف گشتى و شرمنده گشتم از اداى خود
* * *
رشك اغيار تو ذوق وصل دزديد از دلم * دادىام صد ساغر و من در خمارم همچنان
از حديث من شكايت گونهاى فهميده بود * رفته از ياد وى و من شرمسارم همچنان
* * *
مفتم به بر نكرد فلك خلعت وصال * چندين هزار جامهء هجران دريدهام
* * *