عشق ما با عصمت او برزد از يك جيب سر * نيست در پاكى كم از دامان گل دامان ما
از نسيم پيرهن جز ما كسى بىبهره نيست * گوييا گم كرده راه كلبهء احزان ما
گرنه دستافشان براى قتل ما گشتى روان * مىشود باز از چه بىموجب در زندان ما
غير ما شايستهء درد و ملامت نيست كس * آيت محنت رضايى نيست جز در شان ما
* * *
در نظر هرگاه آرم دلرباى خويش را * خواهم از شادى ببوسم ، ديدههاى خويش را
دود برمىخيزد از خاكستر من همچنان * گرم دارم در سر كوى تو جاى خويش را
كى گياه مهر مىرويد ز آب و خاك غير * هرزه ضايع مىكنى تخم وفاى خويش را
دامنى دارم پر از خون چون نگفتم شكر وصل * در كنار خويشتن ديدم سزاى خويش را
جان ندادم نيم نازى تا « 1 » به كار من نكرد * زير تيغ از وى ستاندم خونبهاى خويش را
* * *
تا نباشد راه ، دلها را به يكديگر ، كجا * در بيابان جهان ، ليلى به مجنون برخورد ؟
* * *
چه كند اگرنه عاشق سر راه يار گيرد * غم عشق مىگذارد كه كسى قرار گيرد ؟
هامش
( 1 ) . اصل : چون .