ز همه جهان گرفتم كه كنار گيرد اين دل * تو كه در ميان جانى ز تو چون كنار گيرد ؟
چه دمى بود كه عاشق به گناه عشق ، سويت * كند آخرين نگاه و ره پاى دار گيرد
* * *
گر از تو خدا داد دل من نستاند * باللّه كه شوم كافر و زنّار ببندم
* * *
گره گرديده در دل صد سخن امّا تو كافر دل * گره تا بر جبين دارى كه ياراى سخن دارد
* * *
پاى از سر كن و آنگاه در اين خانه درا * هيچ دانستهاى اى بىخبر اين خانهء كيست
به حقارت منگر سوى دل سوختهام * بين كه در بزم كه مىباشد و پروانهء كيست
* * *
گر بند به پايم ننهد غيرت اسلام * برخيزم و گرد سر زنّار تو گردم
* * *
ديگر شكايت از تو ستمگر نمىكنم * كارم ز شكوه بد شده ، بدتر نمىكنم
از بس كه وعده مىدهى و مىكنى خلاف * امروز در وصالم و باور نمىكنم
* * *
درد و غم فراق تو را مرگ چاره بود * بيهوده عاشق تو به مردن رضا نشد
* * *
متّصل اى دل غمى ، بهر تو در كار هست * گر ستم يار نيست ، طعنهء اغيار هست
اين همه زخمى كزو خوردهام و مىخورم * باللّه اگر ز آن دلم هيچ خبردار هست
* * *
قرارگاه بلا خاك آستانهء ماست * غم زمين و زمان وعدهاش به خانهء ماست
* * *