جاى داد و بهطور ملازمان و عاشقانى كه تابع آن پسر بودند سر در پى او نهاد و از اينجا به دار العبادهء يزد رفت ، و مدّتى نيز در آنجا با شعراى آن نواحى مناظره و مباحثه مىنمود و نسبت به مولانا وحشى ، كه ملك الشّعراى آنجاست در طريق مقابلهگويى سلوك مىفرمود ، لاجرم از مردم آن ديار مراعاتى نيافته ، عنان عزيمت به جانب كرمان تافت و الحال كه سنهء تسعين و تسعمائه هجريه است در آن ديار توطّن دارد و در پناه اهل ثروت آن نواحى در مهاد آسايش و فراغت به سر مىبرد و اين ابيات از منتخبات اشعار آن جناب است كه در اين اوراق مثبّت مىگردد . « 1 »
انتخاب غزليّاته
دل مجوييد ز من تا غم هجران اينجاست * دل من اينقدر اينجاست كه جانان اينجاست
اى اجل موجب دير آمدنت چيست بگو * گر ندارى مددى ، محنت هجران اينجاست
حاضرى ليك حجابم ز تو دارد محروم * طرفه حالىست تو اينجايى و حرمان اينجاست
* * *
هامش
( 1 ) . مولف عرفات ، در شرح احوال شاعر چنين گويد : « از دار المؤمنين كاشان است بسيار درويش طبيعت ، به حالت خود ، متحمّل سنگين بردبار بود . به غايت عاشق و رند و صادق آمده ، كتابت نسخ تعليق كردى و به مزّه نوشتى . بنده او را در صغر سن در يزد و صفاهان و شيراز ديدم ، كه به جهت محسن ، خواهرزادهء خزانى بن مير لوحى مدّاح ، غزلى گفته و گرفتار بود بدين مطلع :دهنت خاتم و زلف سيهت اهرمن استدر شيراز با عرفى و غيرتى و ديگر اعزّه بودند و چون عرفى و غيرتى به هند افتادند ، او از راه مشهد مقدس به هرات رفت و در تسلّط سپاه عبيد اللّه در خراسان در سال 995 شهيد شد . . . . ديوانش به نظر قايل نرسيده . از اوست :دلم بىتو هرگز قرارى نداشت * به كوى خرابت گذارى نداشت
از اين پيشتر عرصهء روزگار * از اين چابكى شهسوارى نداشت
بسى رنجها ديد مجنون ، ولى * بدين ناخوشى روزگارى نداشت
جدايى گزيد از من آن سنگدل * سر صحبت خاكسارى نداشت
رضايى از آن زد در نيستى * كه بنياد هستى مدارى نداشتبراى تحقيقات بيشتر ر . ك : مكتب وقوع ، ص 139 ؛ صبح گلشن ، ص 177 و خير البيان ، ص 260 .