مريز گل به گريبان كه بهر عطر بس است * تو را گل بر و دوشى كه در گريبان است
عزيز من به جمالى رسد كه پندارى * هزار يوسفش اندر چه زنخدان است
شنيده است حديثى مگر ز برگ گلت * كه غنچه را دهن از باد صبح خندان است
لبت كه گه جگرم خورده است و گاهى خون * نمونهاىست ز لعلى كه در بدخشان است
درون درج عقيق تو دُرّ دندان نيست * نمك فتاده گره در ته نمكدان است
درين جدال كه از جنگ رستمانهء تو * حديث رستم دستان ، فسون و دستان است
نياورم به عدد كشتههاى تيغ تو را * چو حصر كردن آن ماوراء امكان است
ولى ز حاصل ضربى كه بر عدو زدهاى * هزار رخنه فزون در زمين ميدان است
* * *
چهرهء شاهد مقصود به بيدارى شب * مىتوان ديد ولى ، ديدهء بيدارى نيست
* * *
غريب كوى تو دستى به زير سر نگرفت * كه از حرارت آن شمعوار درنگرفت
اسير هجر تو دستى به چشم تر ننهاد * كه از سر مژه پرگالهء جگر نگرفت
* * *
سوار من چو به راهى عنان بجنباند * زمين ز لرزه درِ آسمان بجنباند
شكاف در مژهء آفتاب اندازد * اگر به جانب گردون سنان بجنباند