چون به كشاكش آورد يار كمان ناز را * شوق به جنبش آورد سلسلهء نياز را
ناز تو را چه كم شود گر به زكات حسن خود * رخصت يك نگه دهى چشم كرشمهساز را
* * *
خوش غافلى ز دود درون سياه ما * انديشهاى نمىكنى از دود آه ما
رخصت دهيم خيل دعا را اگر شبى * عالم رود به باد ز گرد سپاه ما
ما بىكمان و تيرگهى صيد مىكنيم * نگذشتهاى هنوز تو از صيدگاه ما
تا زندهايم حسرتىِ مجرم توايم * امّا به شرط آنكه ببخشى گناه ما
* * *
گر مژه وقت گريهام راه نگيرد آب را * گريهء موجخيز من بحر كند سراب را
چند كنم ز رخ دوان اشك ز رشك ديگران * پرورش از نمك دهم چشم نديده خواب را
* * *
به تيغ غمزه گويا در پى قتل من است امشب * كه با من « 1 » چشم مستش در حكايت كردن است امشب
ز شوقم آرزو بر شوق غالب مىشود امّا * هوس را طوق زنجير حيا در گردن است امشب
نظر بر نرگس آن گل مكن اى دل كه از مستى * هزارش پاسبان فتنه در پيراهن است امشب
كمند زلف صيدآويزِ آن زنجير مو آيا * كدامين بخت يارى كرده را در گردن است امشب
هامش
( 1 ) . اصل : من با .