شكوه حسن تو در ما سوى نمىگنجد * در اين مقام كم ، آن كبريا نمىگنجد
به چشم كم نگه تنگ ترك خود نازم * كه هيچ چيز در آن جز حيا نمىگنجد
اسير آن بر و دوشم كه شد ز خوردن مى * به آن طريق كه اندر قبا نمىگنجد
مريض عشق تو را دل ز درد دورى تو * چنان پُر است كه در وى دوا نمىگنجد
به همنشينى او حسرتى مدار اميد * كه در نشيمن شاهان گدا نمىگنجد
* * *
عشق چون تازد به ميدان رخش دار و گير را * عقل برتابد عنان توسن تدبير را
حسن را طغيان ناز است و خرد را احتراز * تا چه خاطرخواه باشد حاكم تقدير را
عشق دارد در كمان تيرى و تير جان شكار * تا كدامين سينه خواهد شد نشان اين تير را
و له فى الرباعيّات
از وصل تو فخر بر كه و مه كردم * با چرخ ، كمان كينه را زه كردم
هر داغ كه از هجر توام بر دل بود * از مرهم وصل ، جمله را به كردم
* * *
يا رب شررى به خرمن او نرسد * دست هوسى به گردن او نرسد
پوشد مه من قباى كوتاه از آن * تا دست كسى به دامن او نرسد
* * *
از هجر تو اى شمع فلك پروانه * وز دورىات اى آفت چندين خانه
ز آنگونه شدم ضعيف كز غايت ضعف * از ديدهء آشنا شدم بيگانه
* * *
وقت است كه از كفر علم اندازم * مسجد كَنم و بتكده طرح اندازم
زنّارپرست سر زلفى گردم * در هر گذرى كليسيايى سازم