در روزگار از دمش ايمن نمانده است * ز آرامگاه ماهى تا سيرگاه ماه
جز آتشى كه كرده مكان در درون سنگ * جز شعلهاى كه گشته نهان در ميان آه
تا چند او برون كشد و من به جا نهم * زين پس به جاى پنبه نهم پشم در كلاه
چشمم ز دير مردن او مىشود سفيد * روزم ز زندگانى او مىشود سياه
از بس كه گوشت كنده ز پهلوى او كلاغ * در اندرونش جانوران كردهاند راه
از گند او زمين و زمان است در عذاب * جز باشه و كلاغ كزويند در رفاه
بوى بدش كريم فتادهست آنقدر * كاندر جبال جانوران را زند صلاه
بستاند ار كسى كه نشيند دمى بر او * تا صبح حشر بايد ازو بود عذرخواه
بر پشت او اگر نفسى خضر جا كند * از نَتْنِ متن او شودش زندگى تباه
در آب شاش خويش اگر افتدش گذر « 1 » * زانگونه بگذرد كه خر مرده از مياه
اشكى اگر ز ديده خود در رهش فتد * زان لجه پا برون نهد از طفره در شناه
آزرده چون نگشته ز دندان او شبى * پاك است نامهء عمل او از اين گناه
حالا ز ضعف بر سر راه ايستاده است * هرچند گويمش كه برو ، گويدم كه كاه
دارم طمع ز خرمن جودت كه آنقدر * كين لاشه را به خانه كشم از ميان راه
تا اسبت از سپهر مُلاعِب بر اين بساط * بالانشين رخ بود و زيردست شاه
انبار كاه هركه بود خاصه ز آن تو * دارد خدا ز شر چنين اسب در پناه
* * *
داورا گرسنه خرى دارم * كه زمين را چو برگ تاك خورد
جاى جو سنگريزه گر بيند * چون جو پاك خورده ، پاك خورد
جاى سرگين ، كلوخ افتد ازو * عوض كاه بس كه خاك خورد
* * *
سوقات مرا صواحب رى * امسال تمام ديده گيريد
نوشيدنىاش چشيده دانيد * پوشيدنىاش دريده گيريد
هامش
( 1 ) . اصل : كدر .