باد هر حرفى ز نام نامىات تا روز حشر * زينت و آرايش منشورِ مُلكت جاودان
* * *
به چشم خلق چنان شعر و شاعرى شد خوار * كه گشته طبع من از شعر و شاعرى بيزار
بدان سبب كه مركب ز شعر باشد شرع * به آن رسيده كه گردد چو شعر بىمقدار
خداى عزّ و جلّ آفريند ار مرغى * ز درّ و لعل و زبرجد ز پاى تا منقار
براى صيد وى ار جان دهند خلق جهان * به جاى دانه فريبش به لؤلؤ شهوار
سرايد ار به مثل مصرعى به وقت صفير * به ارزنى نكنندش دگر هواى شكار
چرا به كار چنين ، عمر را كنم ضايع * چرا به شغل چنين ، طبع را دهم آزار
روم هميشه به ويرانهاى و در كنجى * به جيب فكر برم سر فرو چو بوتيمار
براى جستن لفظى چنان شوم باريك * كه از مضيق بدن آيدم نفس دشوار
به زور طبع نشانم به سينهء معنى * ز شست فكر خدنگ خيال تا سوفار
هزار گونه گهر بايدم به مثقب فكر * براى زيب سخن سُفت در دل شب تار