هميشه اهل جهان را بود ز فرط امل * اميدها ز خداوند خالق جبار
مرا اميد كه با اين دو نازنين سَرْوَت * هميشه باشى و باشى ز هر دو برخوردار
* * *
هزار شكر كه آمد مظفّر و منصور * اجلّ افضل اعظم خدايگان صدور
سمىّ احمد مرسل امير شمس الدين * كه افتخار به ذاتش كند سپهر غيور
زمين ز كوكبهاش بس عجب نباشد اگر * به گوش چرخ رساند غريو كوس غرور
نگارخانهء خوانش « 1 » كه چرخ ضابط اوست * قضا ز كاركنان گشته و قدر مزدور
قضا ز كلّهء بازش غذا دهد پس از اين * اگر به گوشهء بامش گذر كند عصفور
به جاى ميوه درخت شكوفه زر بخشد * اگر به باغ كند باد همّت تو عبور
زمانه تابع حكم تو در جميع مواد * سپهر پيرو امر تو در جميع امور
نشان طوع تو بر چهرهء صباح و مسا * كمند حكم تو در گردن سنين و شهور
كنون ز تمشيت طبع راستى طلبت * شدهست ديدهء احول برى ز عيب قصور
عجب نباشد اگر در صدارت تو شود * ز كحل تربيتت چشم صاد ، صاحب نور
هوس به طبع تو زانگونه شد برون از طبع * كه طفل راست طبيعت ز لهو و لَعْب ، نفور
ز صيت تقوى تو دهر آنچنان شده است * كه گوش گل نكند استماع لحن طيور
عجب نباشد اگر گويم از سياست تو * عقيم فاحشهء روزگار شد مستور
كه احتساب تو آن نوع بسته قانونى * كه نغمهاى نزند سر ز پردهء طنبور
فلك جنابا ، سى سال شد كه منتظرم * كه كى ز قصر اميدم برد زمانه قصور
تنم ز محنت افلاك كى شود فارغ * دلم ز انده ايّام كى رسد به سرور
نكرده كس مدد من به نيم قطرهء آب * مگر كه ديده ، و آن هم ز طالع من شور
به آن رسيده كه نوميد گردم و گويم * كه روز قسمت روزى نبودهام به حضور
هامش
( 1 ) . اصل : خاهش .