حملهء فرمان او چشم قضا كرده كور * صدمهء فرمان او گوش قدر كرده كر
در بر او صد نديم همچو مسيح و كليم * بر در او صد غلام به ز قضا و قدر
در نظرش بىوجود هرچه بود در وجود * از نظرش مستعار هرچه بود معتبر
بار گشايد اگر قافلهء جاه او * بشكند از حمل زر ، گاو زمين را كمر
قلزم دستش اگر موج زند ، افكند * همچو فلك بر كنار صد صدف پرگهر
عرض سخا چون كند كثرت انعام او * كوبد بيننده را ، نوك مژه در نظر
پيش درش مختصر پست و بلند جهان * همچو به لوح خرد ، صورت زير و زبر
ياد وقارش كند كبك درى گر بفرض * با همه چابك روى غوطه خورد در حجر
اى شده خشت درت پشت بناى فلك * وى شده عكس رخت ، زيبسراى صور
پرتو اگر افكند روى تو بر كاينات * نور نهد كور را در طبقات بصر
با رخ و قدّى چنان گر گذرى بر جنان * اى مه گردون خرام ، وى شه رضوان حشر
بهر تماشاى تو سرزند از شاخ ، چشم * بهر زمينبوس تو بردمد از خاك ، سر
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 356
مساهمون: مير تقي الدين كاشاني
ص٣٥٦