تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
گويد رقيب حرف دگر هر زمان ترا * تا نگذرد حكايت من بر زبان ترا ماهى اگر قرين تو گردد ز هر كنار * بيند دلم به چشم دگر در ميان ترا
* * *
مسافر مىشود جانان ، شب نزع من است امشب * علامت اينكه جان در خانه خالى كردن است امشب چو شمعم شوق مىسوزاند و سوزى عجب دارم * كه آب ديده‌ام بر آتش دل روغن است امشب
* * *
به‌جاى مهر دوشين در دل او كينه است امشب * خمارش از شراب الفت دوشينه است امشب از آن صورت نمىبندد وصال آفتاب من * كه صبح طالعم از زنگ در آئينه است امشب
* * *
داغدارى چون من خونين جگر امروز نيست * هست در دل لاله را داغى ولى دلسوز نيست داده‌اى از كف غضنفر آن تذرو ناز را * باز نتوان خواند مرغى را كه دست‌آموز نيست
* * *
من خو كرده به هجران هوس وصل تو را * مىتوانم به رقيبان تو ارزانى داشت بخت در خواب و مرا نقش وصال تو نمود * ديدهء عقل در اين واقعه حيرانى داشت هرگز از شرم غضنفر طلب وصل نكرد * جان قانع به خيال و دل هجرانى داشت
* * *
دل به صد خون جگر غم‌نامهء هجران نوشت * هيچ‌كس ديدى كه مكتوبى بدين عنوان نوشت
* * *