باده تا حاضر نشد اسباب عشرت رو نداد * مى نباشد ، مجلس ما را كه سامان مىدهد ؟
آنكه قدر وصل را نشناخت ، گو بنشين خموش * كز سزاى ناسپاسيهاش هجران مىدهد
احتياجى نيست در كاشان جمالى را به كس * هرچه مىخواهد به او شاه خراسان مىدهد
* * *
فرياد ، شب از چرخ برين مىگذرانم * بىروى تو اى ماه چنين مىگذرانم
هرچند كه بينم ز رقيبان تو آزار * از بهر تو اى زهره جبين مىگذرانم
خون « 1 » مىخورم از هجر تو مانند جمالى * عمرىست كه اوقات چنين مىگذرانم
* * *
دستم به دست آن بت سرمست داده است * خوش دولتىست اينكه مرا دست داده است
طالع نگر كه از همه خوبان خدا مرا * يارى كه دل به او نتوان بست داده است
افكنده است مست بدوش رقيب دست * مست است و اختيار خود از دست داده است
تا كى كنيم شكوه جمالى ز روزگار * ايزد هرآنچه درخور ما هست داده است
* * *
شناختن نتوان بس كه غم گداخت مرا * مگر به داغ وفايش توان شناخت مرا
به چنگ هجر اسيرم كجاست مژدهء وصل * كه گهگهى به چنين روز مىنواخت مرا
اگر نداشت سر دشمنى فلك با من * غرض چه بود كه پابست عشق ساخت مرا
هامش
( 1 ) . اصل : چون .