كنم به سوى تو چندان سرشك گرم روان * كه از دلت ببرم كينههاى ديرين را
دلا مگو سخن از چين زلف او به كسى * كه عزّتى نبود مردم سخنچين را
* * *
تا كاتب قدرت خط سبز تو رقم زد * حرفى كه نه در وصف رخت ديد قلم زد
دشوارتر از باديهء عشق رهى نيست * عشق است كسى را كه در اين راه قدم زد
* * *
عشق چون سر ز گريبان عدم بيرون زد * قرعهء غم همه بر نام من مجنون زد
* * *
اگر به داغ دلم مهوشان نظاره كنند * ز گريه روى زمين را پر از ستاره كنند
گرفتم آنكه ندارند زاهدان عيبى * همين بس است كه عيب شرابخواره كنند
جمالى از غم روزشمار فارغ باش * اگر ز خيل سگانش تو را سه پاره « 1 » كنند
* * *
مجنونم و سر حلقهء ارباب جنونم * صد شكر كه از دايرهء عقل برونم
رحم است به داغ دل من لالهرخان را * جز آن گل رعنا كه كمر بسته به خونم
حال دل ريشم ز رخ زرد عيان است * معلوم كن از حال برون سرّ درونم
* * *
گر طبيبم نكند چاره دل پرخون را * من نه آنم كه كشم منّت افلاطون را
* * *
خضر ما را گرچه رشك از آب حيوان مىدهد * نام خاك پاى او گر بشنود جان مىدهد
مىدهد گاهى فريب من كه در هنگام خشم * مىكند كارى كه ياد از عهد و پيمان مىدهد
با وجود آنكه رندان را پريشانى بس است * محتسب آزار اين جمع پريشان مىدهد
هامش
( 1 ) . اصل : ستاره .