گلستان رخت را آب از جوى جگر دادم « 1 » * نهد ايزد سزاى ديدهء من در كنار من
* * *
نيست دل ، كافكنده آتش در تن نالان من * سالها شد كآتش موسىست در زندان من
بس كه در علم پرستش بىوقوفم هر زمان * مىزند كفر برهمن خنده بر ايمان من
* * *
ز خاكم بعد مرگ از آرزوى چشم شهلايت * به جاى سبزه نرگس رويد از بهر تماشايت
و له فى الرباعيّات
روزى كه لبت را به شراب اندودند * زلف سيهت به مشك ناب اندودند
چون شد ز قضا « 2 » ، بناى حسن تو تمام * ديوار و درش به آفتاب اندودند
* * *
خط بر چمن رخت گذارى انداخت * خارى به گريبان بهارى انداخت
رخسار تو را كه بود چون برگ گلى * باد آمد و در بنفشهزارى انداخت
* * *
نوروز شد و مكتب گل پرجوش است * كم طفلى از اطفال چمن خاموش است
بلبل شده گرم سبقآموزى ليك * افسوس كه طفل غنچه بازيگوش است
* * *
هر قطره كه از جوى جگر پيدا شد * در ديدهء تر غيرت صد دريا شد
هر دود كه از شمع دلم گشت جدا * در كاسهء سر ، دودهء صد سودا شد
* * *
آن گل همه دم ز آه ما مىشكفد * امّا غافل كه از كجا مىشكفد
بلبل به نفس شكفته دارد گل را * گل پندارد كه از صبا مىشكفد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : دارم .
( 2 ) . اصل : قفا .