خزانى كرده سرو قامت او از خط مشكين * كه سرو باغ جنت ، آرزوى آن خزان دارد
ندارد ناقهء محملنشين ذوق حُدى ، گويا * نگاه حسرتى سر در پى آن كاروان دارد
* * *
معلّم ار ببرد نام ديدهء ما را * حباب ، قطرهء خون گردد آب دريا را
چه شد اگر مژه برهم نمىتوانم زد * كه لب به لب نرسيدهست هيچ دريا را
* * *
كى شود از شمع روشن كلبهء احزان ما * ابر صد خورشيد مىگردد شب هجران ما
تا قيامت سايهء ديوار جويد آفتاب * گر به گردون پرتو اندازد رخ جانان ما
سبزهاش چون نيش « 1 » خونآلود رويد از زمين * در چمن افتد اگر يك قطره از مژگان ما
* * *
كرده در زنجير زلف او دل ديوانه را * طرفه زنجيرى كه مجنون مىكند فرزانه را
غنچه را چون شمع ، آتش از گريبان سرزند * گر بريزى در چمن خاكستر پروانه را
* * *
اينقدر تدبير بهر كشتنم در كار نيست * مرگ پيش عاشقان چون زندگى دشوار نيست
* * *
آفتاب از گرمى داغ دل ما در تب است * پيش آتشخانهء ما ، شعله ، طفل مكتب است
چشم محرومان نبيند روى خوشحالى به خواب * در ديار عاشقان غم بر غم و شب بر شب است
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : خون پيش .