تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
خزانى كرده سرو قامت او از خط مشكين * كه سرو باغ جنت ، آرزوى آن خزان دارد ندارد ناقهء محمل‌نشين ذوق حُدى ، گويا * نگاه حسرتى سر در پى آن كاروان دارد
* * *
معلّم ار ببرد نام ديدهء ما را * حباب ، قطرهء خون گردد آب دريا را چه شد اگر مژه برهم نمىتوانم زد * كه لب به لب نرسيده‌ست هيچ دريا را
* * *
كى شود از شمع روشن كلبهء احزان ما * ابر صد خورشيد مىگردد شب هجران ما تا قيامت سايهء ديوار جويد آفتاب * گر به گردون پرتو اندازد رخ جانان ما سبزه‌اش چون نيش « 1 » خون‌آلود رويد از زمين * در چمن افتد اگر يك قطره از مژگان ما
* * *
كرده در زنجير زلف او دل ديوانه را * طرفه زنجيرى كه مجنون مىكند فرزانه را غنچه را چون شمع ، آتش از گريبان سرزند * گر بريزى در چمن خاكستر پروانه را
* * *
اين‌قدر تدبير بهر كشتنم در كار نيست * مرگ پيش عاشقان چون زندگى دشوار نيست
* * *
آفتاب از گرمى داغ دل ما در تب است * پيش آتشخانهء ما ، شعله ، طفل مكتب است چشم محرومان نبيند روى خوشحالى به خواب * در ديار عاشقان غم بر غم و شب بر شب است
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : خون پيش .