حُسن تو كه برق خرمن تدبير است * چون فتنهء چشمان تو عالمگير است
از روى تو حسن مىنيارد رفتن * ز آن روى كه از خط تو در زنجير است
* * *
شيب آمد و ملك تن سراپاى گرفت * بس موى سپيد بر سرم جاى گرفت
سيلست روان عمر و عجبتر اين است * كين برف برين سيل روان پاى « 1 » گرفت
* * *
در عشق تو بر خود همه تقصير نهيم * مُهرى به زبان عقل و تدبير نهيم
با تو كه نيارد از رخت زود گذشت * بر پاى نگاه از مژه زنجير نهيم
* * *
پيوسته مرا دو دست بر سر ماندهست * جانم به دل و دلم به جان درماندهست
جسمم « 2 » شده خشك و ديدهام تر ماندهست * اين كوزه شكسته وقف كوثر ماندهست
* * *
چون بر سر دل با تو مرا سودا بود * بردى ز منش ناگه و بس رسوا بود
هر قطرهء خون كه بر جبينت بنشست * چون شيشه در او نقش دلم پيدا بود
* * *
از دود دلم زلف صبا در گرهست * خون در تن نافهء خطا در گرهست
اين رشته جان كه در تنم رفته چو شمع * در هر عضوى جدا جدا در گرهست
* * *
گرم است ز سوز دل ، هواى نفسم * دود است درون سينه جاى نفسم
چون ابر كه بىدريغ ازو قطره چكد * بارد همه آبله ز پاى نفسم
* * *
شبهاى وصال تو دلم ريشتر است * در سينه نسيم سحرى نيشتر است
در صد شب هجر يك سحر پيدا نيست * در يك شب وصل صد سحر بيشتر است
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : جاى .
( 2 ) . اصل : چشمم .