تا داغ تمنّاى تو بر جان دارم * چون زلف تو خاطر پريشان دارم
تا خو به غم تو نامسلمان دارم * چون چشم تو كافرم گر ايمان دارم
* * *
جان در شب هجر پيچوتابى دارد * وز هستى خويشتن عذابى دارد
دل چون من غم رسيده بىسامان نيست * گر هيچ ندارد اضطرابى دارد
* * *
ايمان ز رخ نگار ما مىبارد * كفر از سر آن زلف دوتا مىبارد
اى فتنه به گرد چشم آن شوخ مگرد * بر خويش ببخش ازو بلا مىبارد
* * *
اى دل كه هلاك چشم جانان منى * خونابهكش ديدهء گريان منى
از روى نياز نيمجانى كه تراست * گر در ره او فدا كنى جان منى
* * *
آغشته شفق به خون دل گرديده * با چرخ ز جور منفعل گرديده
نىنى به رخ تو كرده مه دعوى حُسن * در دعوى او فلك خجل گرديده
* * *
آنكس كه ز روى تو گلستانى ساخت * در سينهء من دوزخ سوزانى ساخت
بهر دل من كه يوسف مصر غم است * در هر شكن زلف تو زندانى ساخت
* * *
اى غم تا كى انيس ما خواهى بود * اندر دل زار مبتلا خواهى بود
آن روز كه ما و دل نباشيم بگو * چون خواهى زيست ، در كجا خواهى بود ؟
* * *
آن شوخ كه كرد عزم نخجير و برفت * وز عاشق خويش گشت دلگير و برفت
تا جان ز وداع او برآيد ز بدن * يك چشم زدن نكرد تأخير و برفت
* * *